X
تبلیغات
بسیج دانش آموزی

بسیج دانش آموزی

بسیج دانش آموزی

بنرها

http://i29.tinypic.com/qn436b.jpg

امام خمینی(ره): بسیج لشگر مخلص خداست.

http://omidomidi.persiangig.ir/Rahbar/banner.jpg
 براي تماس با ما بر روي لينك زير كليك كرده و فرم تماس را پر كنيد.

فرم تماس با ما
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 12:59  توسط شایان حکمت 

دعا برای تعجیل ظهور امام زمان (ع)


دعا برای تعجیل ظهور امام زمان (ع) :

اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً


+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 4:5  توسط شایان حکمت 

اخبار وبلاگ

  .با سلام خدمت تمام دوستان.

.شما دوستان می توانید با دومین های زیر وارد وبلاگ اصلی(1basij) شود.

www.1basij.blogfa.com
www.1basij.blogfa.ir
www.1basij.sub.ir
همچنین براي تماس با ما بر روي لينك زير كليك كرده و فرم تماس را پر كنيد.

فرم تماس با ما
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 14:39  توسط شایان حکمت 

خاطرات بیاد ماندنی از واقعه تسخیر لانه جاسوسی (2)

دیدار بعد از 15 سال

خمینی ثانی درباره خمینی اول از خاطرات شب سیزدهم سال 1357 می فرماید:

یكی از خاطرات خیلی جالب من، آن شب اولی است كه امام وارد تهران شدند؛ یعنی روز دوازدهم  بهمن-شب سیزدهم -شاید اطلاع داشته باشید- لابد  شنیده اید- كه امام وقتی آمدند به بهشت زهرا رفتند و سخنرانی كردند، بعد با هلی كوپتر بلند شدند و رفتند .

            براي خواندن كامل متن به ادامه مطلب برويد.

 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 21:57  توسط شایان حکمت  | 

8 آبان روز بسیج دانش آموزی، روز حماسه مردان کوچک

ای عزیزان اسلام و سرمایه های ملت! مجاهده کنید که خودیت را از قلب خود بزدایید و باید بدانید و بدانیم که هر چه هست اوست و جلوه جمال او. جسم و جان و روح و روان همه از اوست. بکوشید تا حجاب خودی را بردارید و جمال جمیل او, جل و علا را ببینید, آنگاه است که هر مشکلی آسان و هر رنج و زحمتی گواراست و فدا شدن در راه او شیرین تر از عسل بلکه بالاتر از هر چیز به گمان آید. مبادا غرور شجاعت و جوانی و پیروزی در دل شما راه یابد که با آمدن آن, همه چیز فرو ریزد و طاق و رواق آمال درهم شکند.

امام خمینی (ره)

    براي خواندن كامل متن به ادامه مطلب برويد.

 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 21:52  توسط شایان حکمت  | 

وصیت نامه شهید سرلشکر خلبان بسیجی عباس بابائی

.براي خواندن كامل وصيت نامه به ادامه مطلب برويد.

 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 21:31  توسط شایان حکمت  | 

ویژگی الگوهای نوجوانان و جوانان

ویژگی الگوهای نوجوانان و جوانان 

 
علی اکبر علیه السلام الگوی جوانان و نوجوانان

.براي خواندن به ادامه مطلب برويد.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 21:28  توسط شایان حکمت  | 

زندگینامه سرلشكر خلبان بسیجی عباس بابايي

http://i36.tinypic.com/xp67gx.jpg
 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 20:18  توسط شایان حکمت  | 

نرم افزار پاسخگويي به شبهات وهابيت با امکان به روز رساني

با تلاش تیم برنامه نویسی سایت سلام شیعه اولین نرم افزار (کم حجم و قابل دانلود) ، در رابطه با پاسخگویی به شبهات وهابیت طراحی و در اختیار کاربران قرار گرفت.

لازم به ذکر است که این نرم افزار بصورت آزمایشی منتشر گردیده است و انشالله بزودی نسخه تکمیلی منتشر خواهد گردید.

مزایا و شناسه این محصول:

1- آرشیو جامع پرسش و پاسخ در مورد شبهات وهابیت.

2- قابلیت اجرا بر روی رایانه (بدون نیاز به اتصال به اینترنت) با قابلیت جستجو در میان شبهات بصورت آفلاین.

3- قابلیت جستجو در میان شبهات بصورت هوشمند.

4- قابلیت بروز رسانی و افزایش مطالب در کمترین زمان (در صورت وجود نسخه های جدید).

5- ارسال شبهه و سوال جدید توسط کاربر به مسئولان پاسخگو و دریافت سریع جواب.

6- حجم فوق العاده کم با قابلیت دانلود سریع.

7- عدم محدودیت در قانون کپی رایت و حمایت معنوی از تکثیر و انتشار این برنامه توسط سایت سلام شیعه.

وهابيت

لطفا هر گونه نظر و پیشنهاد خود را در رابطه با این برنامه از قسمت تماس با ما در میان بگذارید.

 

          نرم افزار پاسخگويي به شبهات وهابيت

 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 12:14  توسط شایان حکمت  | 

شهید مصطفی کلهری

شهید مصطفی کلهری

شهید مصطفی کلهری 

 

خاطره ای از هم رزم شهید مصطفی کلهری

به بلندای عشق

عملیات خیبر ، مسوولیت كار های پشتیبانی با من بود . برای اطلاع از نیاز های رزمندگان خدمت مصطفی كلهری فرمانده گردان رسیدم . گفتم ‌: « آقا مصطفی ، بچه ‌ها به چه چیز هایی نیاز دارند ؟ » متنظر جواب فرمانده بودم ، اما پاسخی نشنیدم .

یكی از بچه ‌ها كه نزدیك به مصطفی نشسته بود رو به من كرد و گفت : « بلندتر بگو ، آقا مصطفی صدای تو را نمی‌ ‌شنود . »

آن ‌قدر آر پی ‌جی زده بود كه دیگر گوش‌ هایش نمی ‌شنیدند .

شهید مصطفی كلهری ، مردی بود به بلندای عشق و گفتن از عشق شهامتی می‌ خواهد به بلندای عشق و چه دوریم ما !

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 18:30  توسط شایان حکمت  | 

شهید احمد کریمی

شهید احمد کریمی

شهید احمد کریمی 

خاطره ای از هم رزم شهید احمد کریمی

تا اوج

در حالی كه به فكر فرورفته بود ، كنار قبر خالی نشسته بود . بنده ‌ی خدایی روی شانه ‌اش زد و گفت : « حاج احمد ! این قبر برای تو خیلی كوچك است . تو با این قد بلند ، توی این قبر جا نمی‌ گیری . به فكر یك قبر دیگر باش . »

حاج احمد كریمی در جواب گفت : « من به شما قول می ‌دهم كه این قبر برای من بزرگ هم باشد . »

همیشه می ‌گفت : « شهادت با یك تیر یا تركش كه نفع شهادت نیست ، آدم باید مثل امام حسین شهید شود . تا شرمنده آقا نشود . من دوست دارم روز قیامت ، اگر قرار شد مرا به امام حسین معرفی كنند ، قطعات بدنم را روی پارچه‌ ای قرار دهند و بگویند : این احمد كریمی است . »

گذشت تا این كه در كربلای 5 گلوله‌ ی توپ به او اصابت كرد و قطعات بدنش را در كیسه كوچكی جمع كردند و در همان قبر دفنش كردند . احمد به آرزویش رسید و شرمنده ‌ی امام حسین نشد .

شهید احمد کریمی در آرزوی وصال یار چون شمع ‌سوخت تا به اوج رسید .
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 18:29  توسط شایان حکمت  | 

شهید اسماعیل صادقی

شهید اسماعیل صادقی

شهید اسماعیل صادقی 

لحظه لحظه ‌ی بودن

ارادت خاصی نسبت به شهید زین ‌الدین داشت . خود را مطیع محض او می‌ دانست . سلسله مراتب را به حدی رعایت می ‌كرد كه دستور آقا مهدی ، برایش امر ولی محسوب می ‌شد . علاقه طوری بود كه پس از شهادت آقا مهدی ، احساس می‌ كردیم فقط جسم اسماعیل در این دنیا حضور دارد و روحش در دنیای دیگری سیر می ‌كند .

بعد از آن سعی می ‌كرد تنها باشد و همیشه نوار های مصیبت و مداحی گوش می‌ داد و گریه می ‌كرد .

آرزویش این بود كه قبل از زین ‌الدین شهید شود . همیشه می ‌گفت : « اگر همه‌ ی ما شهید شویم و آقا مهدی زنده بماند باز هم ارزش دارد . »

در آستانه ‌ی عملیات بدر بودیم كه جلسه ‌ای در اتاق فرماندهی تشكیل شد . زمانی كه فرمانده ‌، عملیات را تشریح می ‌كرد ، متوجه ‌ی اسماعیل شدم كه سرش را زیر انداخته و به شدت اشك می ‌ریخت . به طوری همه كه محاسنش خیس شده بود و قطرات اشك به دامانش می ‌چكید .

نگران شدم . با خود فكر كردم شاید یكی از بچه‌ ها شهید شده و ما خبر نداریم . نگاهی به افراد حاضر در جلسه انداختم و متوجه شدم جانشین فرمانده حضور ندارد . یقین پیدا كردم كه ایشان شهید شده و به همین خاطر ، اسماعیل این چنین اشك می ‌ریزد .

منتظر ماندم تا جلسه تمام شود جلسه‌ ای كه برای من یك سال به طول انجامید . بعد از جلسه ، رفتم پیش اسماعیل و پرس و جو كردم . اسماعیل گفت : « چیزی نشده . »

اصرار مرا كه دید گفت : « زمانی كه فرمانده داشت عملیات را تشریح می ‌كرد حس كردم شهید زین ‌الدین است . حضورش را احساس كردم و همین امر باعث شد كنترل خود را از دست بدهم . »

و اسماعیل در همان عملیات به یار دیرینه ‌اش مهدی زین ‌الدین پیوست .

شهید اسماعیل صادقی بزرگ ‌مرد دیار خوبان ، لحظه لحظه‌ ی بودن را در انتظار رفتن خلاصه كرده بود . رفتن تا همیشه بودن و اسماعیل زیبا ترین واژه ‌ی عالم را بر تارك هستی حك كرد .
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 18:29  توسط شایان حکمت  | 

شهید مهدی زین الدین

شهید مهدی زین الدین

 

خاطره ای از مادر شهید مهدی زین الدین

وجود بی‌انتها

مهدی به خاطر نوع فعالیت و مسئولیتش كه فرماندهی لشكر بود ، مدتی را در اهواز زندگی می‌ كرد . برای استراحت و مرخصی ، دو روزی را به او بورس زیارتی می‌ دهند كه برود مشهد ، اما مهدی می ‌گوید : « واجب بر مستحب ترجیح دارد . ابتدا به دیدن مادرم می‌ روم و از آن جا به زیارت خواهم رفت . »

آن روز ها من بیمار و در خانه بستری بودم . زمانی كه مهدی به قم آمد و مرا در رختخواب دید ، بدون این كه لباس و پوتین خود را عوض كند رفت توی آشپزخانه و مشغول پختن سوپ و گرفتن آب‌ میوه و ... شد .

مهدی تمام مرخصی خود را صرف پرستاری از من كرد . بدون آن كه به زیارت برود .

پسر شوخ ‌طبعی بود . زمانی كه می‌ خواست به جبهه برگردد ، به من گفت : « بیایید برای گذراندن دوره ‌ی نقاهت و استراحت با هم برویم دزفول ، حتماً خوش می‌ گذرد ، به خصوص كه عراقی ‌ها مرتب با توپ و آتش پذیرایی می ‌كنند . »

شهید مهدی زین ‌الدین ، مردی از جنس آب بود كه وجود بی ‌انتهایش را در چشمه‌ سار گذشت ، غسل داده بود .

 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 18:28  توسط شایان حکمت  | 

شهید جواد عابدی

شهید جواد عابدی

 

از دیار خوبان

صبور بود و خوش اخلاق . خیلی هم كم حرف و بی ‌ریا بود به طوری كه خیلی ‌ها او را نمی‌ شناختند و فقط نامش را شنیده بودند . در عین حال در كار فرماندهی بسیار مقتدر عمل می ‌كرد .

صبوری جواد ، زبانزد بود . در عملیات خیبر ، پشت آب‌ گرفتگی ، سنگر گرفتیم ؛ چون احتمال می ‌دادیم ، عراقی‌ ها از آن نقطه حمله كنند .

بین ما و عراقی‌ ها پلی وجود داشت كه تا صبح روز بعد هر چه سعی كردیم موفق به انفجار آن نشدیم .

قنوت نماز صبح را می ‌خواندم كه متوجه ‌ی عراقی ‌هایی شدم . داشتند به پل نزدیك می ‌شدند . به سرعت نمازم را تمام كردم . رفتم سراغ آقا جواد . نمازش تمام شده بود و ذكر می ‌گفت .

گفتم : « آقا جواد ، عراقی ‌ها دارند نزدیك می ‌شوند ؛ آن هم با تجهیزات كامل . این ‌ها كی‌ اند و چه می‌ خواهند ؟ »

و جواد در كمال صبوری و متانت پاسخ داد : « مهمان هستند ، به بچه ‌ها بگوئید كنار پل ، آماده باشند ، مهمان داریم . »

عراقی‌ ها نزدیك و نزدیك ‌تر می ‌شدند ، یكی از تانك ‌های آن ‌ها روی پل قرار گرفت و شهید حسین لطفی با زدن تانك باعث انفجار پل و بسته شدن آن شد .

عراقی ‌ها با وجود همه ‌ی امكاناتی كه داشتند پا به فرار گذاشتند . بدون آن كه ما حتی یك قدم عقب ‌نشینی كنیم .

شهید جواد عابدی ، فرماندهی از دیار خوبان و به زلالی عشق بود ، عاشقانه خدمت كرد و عاشقانه به دیار ماندگاران شتافت .
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 18:27  توسط شایان حکمت  | 

شهید جاسم محرابیان

شهید جاسم محرابیان

 

خاطره ای از همسر شهید ( گوینده خاطره دوست شهید )

زمان وقوع خاطره : سال 67

موضوع خاطره : حاجی تو مرد شهادت باش ! حاجی تو مرد شهادت باش !

در اهواز در همسایگی آقای جاسم محرابیان در یك مجموعه ی ساختمانی زندگی می كردیم. بسیار به هم علاقه داشتیم . مثل دو روح بودیم در یك جسم! در همه كارها با هم فعالیت می كردیم . همكار و همراه بودیم . جمعه ساعت 7 صبح بود كه آماده شدیم سركار برویم الهام خانم دختر بزرگ حاجی اصرار می كردند كه نروید و در خانه را به روی پدرشان قفل كرده بودند . با تلاش زیاد بالاخره حاجی ایشان را راضی كرد و ما رفتیم . قبل از رفتن ما به محل كار از خط تلفن زده بودند كه عراق تك زده ما كنجكاو شدیم كه ببینیم چه خبره ؟! با پرس و جو مشخص شد كه عراق در منطقه ی جنوب تك وسیعی زده است هماهنگ كردیم و بعد از یك ساعت عازم منطقه شدیم . در قرارگاه كربلا یكسری كارهایی انجام دادیم. ایشان از خیلی چیزها رنج می برد ولی صحبتی نمی كرد. می گفت: سید چرا باید اینطور باشد . گرم صحبت بودیم كه رسیدیم به چهار راه امام زمان (ع) ، دژبانی آنجا گفت : جلوتر نروید عراق حمله كرده است بعد از وقفه ای كوتاه رضایت دادند كه ما برویم .

به پادگان حمید كه رسیدیم دژبانی آنجا هم مانع از رفتن ما شد و گفت :  كمی احتیاط كنید. آتش دشمن سنگین است . حاجی از برخورد خوب و منصفانه ی دژبان پادگان اظهار خوشنودی كرد. ما به سمت جلو حركت كردیم. خود حاجی راننده بود . یك كیلومتری پیش نرفته بودیم كه از یك مسیر گلوله مستقیم تانك به ما شلیك شد . ما فكر كردیم شیمیایی زدند.

حاجی گفت : سید ماسك بزنید . وقتی زدی فرمان را نگه دار من هم ماسك بزنم . در همین گفت و شنود بودیم و ماشین در حال حركت بود كه یك گلوله ی دیگر به ماشین شلیك كردند . شروع كردم به خواندن آیه « و جعلنا » ! گرد و غبار زیادی بود كه ما از خط دفاعی عراق بدون اطلاع آنها رد شدیم . ماشین را به رگبار بستند . فرمان از دست حاجی خارج شد و ماشین چپ كرد . ایشان نعره ای كشید و خون زیادی از دهانش بیرون آمد . من احساس كردم فرمان به سینه ی او فشار آورده است و علت این خون فشار باشد . سقف ماشین روی زمین بود . با پای راستم زدم شیشه پایین جلو ریخت. بیرون آمدم . مسلح بودم و عراقی ها به واسطه ی اینكه ما مسلح بودیم جلو نمی آمدند هر چه می گفتم یك آمبولانس بیاورید او را به بیمارستان برسانیم كس گوش نمی داد . با سوابقی كه از حاجی داشتم . می دانستم كه او یكی از نیروهای فعال است و در آینده به درد می خورد . روی همین اصل داد و بیداد كردم . عراقی ها مجبور شدند و جلو آمدند . ماشین را بلند كردیم و حاجی را بیرون آوردیم . او را به كنار جاده بردم . خون زیادی ازش رفته بود . پرسیدم : چی شده ؟ گفت : درد زیادی دارم سید كاری بكن دردم كم شود امكانات پزشكی اصلاً نبود حاجی را به پتویی پیچیدیم و پشت خاكریز بردم. بعد از صحبتی كه با عراقی ها داشتم قرار شد یك ماشین وانت در اختیار ما بگذارند تا حاجی را به عقب برگردانیم. وانتی آمد حاجی را سوار كرد و بعد خودم سوار شدم . دست و پای مرا بستند . پشت وانت كسی نبود به جز من و حاجی ! خیلی سردش بود با دندان پتو را روی او كشیدم و با هم صحبت می كردیم . گفتم : حاجی شما متوسل به حضرت زهرا (س) بشوید شما را هم از نظر روحی و هم از نظر جسمی تسكین می دهد .

احساس كردم از این وضعیت كه برایش پیش آمده ناراحت نیست . بلكه از وضعیت جنگی بیشتر ناراحت است . بسیار تشنه بود ولی نمی توانستم به ایشان آب بدهم . یك مقدار خیلی كمی آب داشتیم كه ریختیم روی صورتش ، سعی می كرد آبها را به طرف دهانش بكشد و تشنگی خود را برطرف كند . كمی جلوتر كه رفتیم گفت: خیلی تشنه ام! شرمنده اش شدم و گفتم: حاجی آب نیست. اما او بسیار عطش داشت تنها چیزی كه در آن لحظه به ذهنم رسید این بود كه تمام آب دهانم را با تمام نیرو در یك نطقه از دهانم جمع كنم . با اشاره گفتم حاجی دهانت را باز كن می خواهم آنچه دارم تقدیم كنم . او قبول كرد چاره ای نبود . آب دهانم را در دهانش ریختم با یك حرص و ولعی سعی می كرد آب را به طرف دهانش بكشد. بعد به او گفتم : حاجی متوسل شوید به انبیاء و اولیاء ، بالاخص به حضرت زهرا (س) ! با حالتی كه سرش را روی پای من گذاشته بود . باز هم تقاضای آب كرد می دانستم چه می خواهد ولی شرمنده اش بودم. ساعتی گذشت رسیدیم به مقری در خاك عراق، دیدم خون بدنش تمام شده . نگاهی به من كرد و گفت: سید حلالم كن . من ماندم كه حلالم كن یعنی چه ؟

- حاجی امیدوار باش . چون خودم امیدوار بودم و این به واسطه ی علاقه من به ایشان بود .

چشمانش را بست به قدری ناراحت بودم كه وقتی حاجی چشمانش را بست دوباره نعره كشیدم از صدای من عراقی ها كه اطراف ما بودند به اندازه ی دو متر از وانت دور شدند . فریاد زدم . دو تا دكتر آوردند . یك نگاهی به صورت حاجی كردند و عقب رفتند . كار تمام بود . چند دقیقه ای نگذشته بود كه دوباره قلبش شروع به طپش كرد . فریاد كردم دكتر ! دكتر ! تا اینها جلو آمدند دوباره تمام كرد . قصد عراقی ها این بود كه مثل بقیه جسدها ، پیكر حاجی را در گودالی بیاندازند . گفتم اجازه بدهید من ایشان را دفن كنم . چند نفری از مسئولین عراقی آمدند و قبول كردند .

خاكریز بلندی بود مقداری از آن را كندم ولی توان حفر آن را نداشتم . از طرفی شهادت حاجی اجازه نمی داد كه من در برابر عراقی ها زانو خم كنم . یكی از عراقی ها به كمكم آمد . گودالی حفر كردیم . برگشتم و ایشان را در پتویی پیچیدم دو نفر عراقی از جلو من و یك نفر سرباز از پشت او را آهسته آهسته تشیع كردیم . من می گفتم : لا اله الا الله و عراقی ها آهسته تكرار می كردند . تقریباً صد متری را طی كردیم تا رسیدیم به محلی كه حفر كرده بودیم . من با دستان خودم پیكر مطهر ایشان را گذاشتم داخل گودال و شروع كردم به خاك ریختن ! با صدای بلند فریاد زدم . الهام ، زهرا بیایید پدرتان را دیگر نمی بینید . روز جمعه روز شهادت امام محمد باقر (ع) بود كه حاجی به شهادت رسید دقیقاً 24 ساعت قبل از شهادتش با هم فیلم برادرش شهید محمد حسن محرابیان را تماشا می كردیم .

گفت: سید با امضاء قطعنامه دریچه ی شهادت بسته شد . گفتم: حاجی تو مرد شهادت باش به یقین هیچ عاشقی معشوقش را رها نمی كند .

در جزایری مجنون حاجی تیپ والعادیات را پوشش می داد و به تیپهای صاحب الامر (ع) و انصار المهدی نیز رسیدگی می كرد. عملیات كربلای 5 تازه انجام شده بود . ما با چراغ خاموش حركت می كردیم و به سنگرها سر می زدیم و رزمندگان را چك می كردیم كه ببینیم از نظر وسایل نظامی مجهز هستند یا نه چون قرار بود عراق عملیات شیمیایی را در منطقه اجرا كند . با آنكه مسئولیت سنگین فرماندهی تیپ را بر عهده داشتند تمام واحدها را زیر نظر می گرفت و آنقدر با اخلاص و صفا و یك حجب و حیای خاص با رزمندگان برخورد می كرد كه كسی باورش نمی شد او همان حاج جاسم محرابیان فرمانده باشد.

 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 18:27  توسط شایان حکمت  |